1005
یادتونه گفتم تو یه شیفت همش دلم میخواست بچه هارو بغل کنم اخرش یکی از مامانا بچشو داد نگه دارم تا شیرشو درست کنه ؟
دیشبم داشتیم از سلف برمیگشتیم با بیتا بعد دیدم علیرضا نیس تو سلف گفتم حتما برگشته ، بعد چون خیلی با علیرضا برگشتم تا خوابگاشون میدونستم مسیری که میره اون مسیری نیس که منو بیتا میخواستیم بریم و تقریبا دیدنش غیر ممکن بود ، از اول که با بیتا رفتیم بیرون همش تو این فکر بودم کاش ببینم علیرضا رو ، بعد یهو در کمال ناباوری تو مسیر برگشت دیدمش از ده بیست متری من با یه لبخند گشاد این شکلی بودم : 😃
یه بارم تو شیفت یکی از پرستارا برا عروسیش دایجستیو شکلاتی خرید که با چای بخوریم بعد اون شیفت دلم میخواست برم برا خودم هم بیسکویت بگیرم هم انار بگیرم برا عسلم دون کنم ، فرداش مامانم برام هم دایجستیو فرستاده بود هم انار
.
.
.
+ دوست دارم ثبت کنم اینو تا بیشتر اتفاق بیوفته
یا مرا