1247
حالم چه طوره ؟
دارم به دو نیم تقسیم میشم از استرس
حالم چه طوره ؟
دارم به دو نیم تقسیم میشم از استرس
به پرستار اورژانس سلام کنید 🙂
چرا اورژانس ؟ چون یکی که پارتی داشت رفت اطفال اونم فوق تخصص!
شاید بگید فوق تخصص سخت تره که
بله ولی مریض کمتره
با این حال بازم همچی خوب بود تا رسیدم به سرپرستار
میتونم بفهمم که حرفاش مثال همون جنگ اول به از صلح آخره
ولی خب برا منی که با هر چیزی از هم میپاشم خیلی بد بود
یه چارصد باری گفت احترام ، گفت همکارا مودبن همه ولی این رفتار توعه که حد و مرزارو مشخص میکنه که هرکسی چجوری باهات رفتار کنه و گفت خونواده و اشناهات باید بدونن که اینجا محل کارته و اگه راحتی با همکارات به این دلیله که فضای کار نباید خشک باشه
یه حالت دستوری داشت حرفش که خوشم نیومد ولی خب باااازم میگم با اینکه خوشم نیومد ولی میتونم بفهمم چرا این حرفارو زد
یه نکته ی جالب این بود که بخیه و پانسمان نداشتن !
کلا کار سنگین نداره
ولی حجم زیاد داره
فک میکنم اورژانس پرستار آنکال نداشته باشه یعنی منطقی نیس داشته باشه و خب این خیلی عالیه
میدونم مغزم دوباره داره دلیل میچینه که استرس نگیرم ولی خب اصلا علاقه به اورژانس نداشتم
.
.
.
+یه نکته ی بیربط ، برای خواب خوب گوشی رو دور بذارید ، یا خودتونو مجاب کنید دست نزنید ، خیلی خوابتون بهتر میشه
++ نشستم جلو در اورژانس ، به علیرضا زنگ زدم و بله ، بغضم ترکید کلی گریه کردم
+++ ۲۰ تا امضا بود که من کلا ۳ چار تاشو گرفتم ، اینقد عصبی بودم که برگشتم خونه
منو تیمار میکنی
شدی قرص خواب من
بیوفت تو هر ثانیهم
اتفاق ناب من
منو بیدار میکنی
از یه کابوس سیاه
حوصله ی هیشکی نی
یهو از خودم میپرسم ملیکا چه مرگته چرا یه جوری ای ؟
بعد یادم میاد که فردا بخشمو تعیین میکنن میفهمم چمه
امروز رفتم بیمارستان برای تعیین بخش ، مترون نبود
منم با خوشالی برگشتم خونه و دیگه نرفتم
استرسم تا فردا کمتر میشه مطمئنم
.
.
.
+ به طرز عجیبی این دو روز که کار اداری داشتم همه خیلی مهربون بودن ، همه از یک طرف ، خیلی مهربون و کار راه بنداز ، از کمکی بگیر تا رییسشون ، خدارو شکر واقعا ، امیدوارم انرژی مثبتشون چند برابر به خودشون برگرده ، حتا وقتی تایم اداری رو به پایان بود حداکثر کمکشونو کردن کارمون تموم شه ، اینا به کنار ، مترون بیمارستان هم خیلی مهربون بود ، پرستاری که اتفاقی تو معاونت درمان دیدیم هم همینطور ، اون دختر خوشگله تو تریاژ بیمارستان که ازش سوال پرسیدم هم همینطور ، چقد همچی داره اروم پیش میره و چقد این مهربون بودنشون از استرسم کم کرد ، حتا حتا حتا حراست که معمولا همجا فاز نصیحت برمیدارن هم خیلی مهربون بود ، من برای کارای یکی از درسام رفته بودم ستاد ولی رفته بودم معاونت آموزشیش ، اونا اصلا شبیه اینا نبودن ، واقعا خدارو شکر
++ خدایا به من صبری بده که بتونم جوری باشم که بعدا بقیه هم از من همینقد انرژی مثبت بگیرن 💛
امشب سر یه حرفی رفتم چتای قدیمیمو خوندم
بغضی شدم زیاد
چقد نیاز داشتم یکی دوستم داشته باشه
چقد حضورش برام امن بود
چقد جاش همیشه خالی بود تو زندگیم و من خبر نداشتم
چقد بهم حس ارزشمند بودن میده
دارم گریه میکنم
نمیدونم گریه ی چیه
ناراحت نیستم
گریه ی شوقه ؟
نمیدونم
دلم به حال ملیکای قبل علیرضا میسوزه
چقد تنها بود
چقد هیشکی دوسش نداشت
چقد بی پناه بود
علیرضا اومد
هم پناه شد ، هم بغل شد هم مونس شد هم شریکم شد هم همچیم شد
حق بدین بخوام همش ازش بگم
حق بدین بخوام مدام ازش تعریف کنم
هیشکی اونجوری که علیرضا بهم توجه میکنه توجه نکرد
هیشکی براش مهم نبود حال من چی
الان ارشیو وبلاگم رو پاک کردم
شروعش با اومدن علیرضاس
ولی یادمه بارها اینو پست کردم
" چرا هیشکی از خودش نمیپرسه پس ملیکا چی "
محتاج بودم
محتام نمیدونم بار منفی داره یا نه
ولی محتاجش بودم
کم داشتمش
بی نهایت دوسش دارم ...
یکی از مورد علاقه ترین کارام
گوش کردن موزیک و خیالپردازیه
که خب چون کار مفیدی نیس بهش نمیپردازم اصلا
از امروزم بگم :
بعد یه ماه ، چهل روز تعطیلی بلخره رفتم بیرون از این خونه
یه یه ساعتی راه رفتم به ۶۰۰۰ قدم نرسید
وقتایی که دانشگاه بودم رااااحت به ۶۰۰۰ قدم میرسید و بیشتر میشد به لطف علیرضا
یه گیره گرفتم
شارژر گرفتم
یه وام گرفته بودم از ویپاد اونو تسویه کردم
قبض موبایلمو پرداخت کردم
همچون کبکی که سرش توی برفه کل پروسه ی طرح و بیمارستان و ... رها کردم به امان خدا ، خودش بهتر میچینه برام 💛
موهامو بافتم قشنگ کردم
یه گیره مرواریدی سفید گرفتم که به موهای پرکلاغیم میاد
یوتوب میا رو دیدم و خندیدم کلی
...
من خیلی خیلی آدم خوش شانسیم کلا
همیشه همه کارام خودشون راه میوفته
به طرز عجیبی همچی در آخر به نفع من تموم میشه
امیدوارم طرحم جای اداری بیوفتم
راحت میتونم به علیرضا سر بزنم کلاس برم دو شیفت کار کنم و خلاصه عالیه
...
دارم وسوسه میشم برم ادامه یوتوب دیدنم
ولی نمیرم
یه آهنگ گوش کنم
یه پادکست و بخوابم 💛
.
.
.
+ من فقط میخوام که باشم ، تا برای تو فدا شم ... 💛
تازه ، برای اولین بار بعد حدودا ده سال از شروع وبلاگ نویسیم پروفایلمو فعال کردم 😍
.
.
.
+ بله من ده ساله وبلاگ مینویسم ، از اوایل سال ۹۳ تا به الان ، شاید بگید تو اون موقع طفل ۱۲ ساله ای بیش نبودی باید بگم بله نبودم و چرت و پرت مینوشتم ، قدیمیا یادشونه سال ۹۴ یا ۹۵ نصف وبلاگای بلاگفا پاک شد و وبلاگ عزیزم هم بینشون بود ، ازون موقع ده تا وبلاگ عوض کردم و همه رو پاک کردم ولی این وبلاگ قراره بمونی چون از شروع رابطم با علیرضا رو اینجا نوشتم 💛
از این پست ببعد کامنتارو تایید میکنم 💛😁
.
.
.
+ گرچه که خیلی خیلی کم کامنت میگیرم ولی خب همونارو هم تایید میخوام بکنم 💛
از اونجا که پستای رند برا دوس پسرمه و خیلی منتظر پست 1234 بودم میخوام از همین تریبون بهشون اعلام کنم که خیلی دوسش دارم 💛
به این نتیجه رسیدم که رابطه ی عاطفی تو ادما دو صورته ، و اولین رابطه باعث میشه تعریف تو از دوست داشتن دو مغزت شکل بگیره
یا از جانب یکی یه ضربه ای میخورن ، آدم مناسبشون رو پیدا نمیکنن باعث میشه تعریفشون از دوست داشتن عوض بشه ، یا رابطه ی آسیب دیده ی بقیه رو میبینن یا خلاصه یه چیزی میشه که وقتی آدم مناسب رو پیدا میکنن بفهمن عشق واقعی و دوست داشتن واقعی و رابطه ی عاطفی امن چیه ، که نمیگم خوبه ولی بدم نیس ، حداقل آدم قدر چیزی که بدست آورده رو میدونه
یا هم اولین رابطهشون رابطه ی سالم و امنیه که خیلی خیلی خیلی باید قدرشو بدونن چون اگه از دستش بدن ممکنه مثلش رو پیدا نکنن ، یا حتا اگه پیدا کنن درگیر مقایسه با گذشته بشن
.
.
.
من نمیدونم اولیام یا دومی ، چون معنی دوست داشتن با حضور علیرضا بود که برام معنی پیدا کرد ،تازه بعد علیرضا فهمیدم من هم دوست داشتنی و ارزشمندم و چقدرررر دوست داشته شدن حس خوبیه ... واقعا باهام مثل پرنسسا رفتار میکنه و خیلی خیلی خیلی خیلی قدرشو میدونم 💛
طرح ثبت نام کردم ، کاش جای اداری بیوفتم
اگه بیوفتم میتونم دو شیفت کار کنم
قربونت بشم نازگل جون 💛
.
.
.
+ وقتی مخاطبای ثابت کامنت میذارن خجالت میکشم جواب ندم بعد خب عادت به تایید کامنتا هم ندارم ، کلا یکم ناراحتم
++ : اگه فک میکنید من خیلی کامنت میگیرم سخت در اشتباهید ، من چون تایید نمیکنم تعاملم کمه خیلی کم کامنت میگیرم
+++ شاید ازین ببعد تایید کردم کامنتارو
فردا میخوام برم با مترون بیمارستان صحبت کنم برا اینکه برم تو بخش اطفال کار کنم
چرا اطفال ؟ چون فقط همین بخش رو داره به جز اورژانس
چرا بقیه ی بیمارستانا نه ؟ چون این نزدیک خونمونه
و راستش فقط به خاطر اینکه نزدیک خونمونه نیس ، به دلم افتاده اینجا برام بهتره و خب من همیشه به دلم گوش میکنم =)
ولی خب خیلی دارم شک میکنم
من کسی بودم که تو دوران دانشجویی میپرسیدن طرح کجا میخوای بری اطفال تو لیستم نبود
ولی الان نمیدونم چرا مغزم داره عیبای بخشای دیگه رو بزرگ میکنه
کلا مغزم اینجوری عادت دادم ، الان دیگه دست خودم نیس تو هر چیز بدی دنبال ویژگی خوب میگرده
الان هرچی همجا هی میخونم اطفال بده
ذهن من اینجوریه که :
یعنی یه جوری داره این بخشو به چشمم قشنگ میکنه که فک میکنم واقعا بهترین بخش اطفاله !
.
.
.
+ این مثبت اندیشی مغزم خیلی وقتا منو از فروپاشی روانی نجات میده ، ولی خب بعضی وقتا هم گیجم میکنه
++ این پست خیلی طولانی شد 🥲
+++ علیرضا امید منه ، نور روزای تاریک منه ، ماهه ، پناهه ، امنه ، خدا حفظش کنه برام 💛
.
.
.
پ.ن : میگن که حضرت سلیمان برمیگرده به خدا میگه :" خدایا ثروتی به من بده که نه به قبل من دادی نه به بعد من میدی " خدا میگه چرا این درخواستو داری ، جواب میده :" انک انت وهاب "
فرق وهاب با کریم تو تاکید وهاب روی بی دریغ و بیش از حد بودن بخشندگی خداونده
من از وقتی اینو شنیدم خودمو لایق میدونم که بزرگ بخوام ♡
میفرماد که :
تو بیا تا برقراره دنیا
منو تو به عشق هم بنازیم 💃🏻
هیچوقت اینایی که تبلیغات میدن به بلاگفارو درک نکردم
من نهایتا دستم اشتباهی بخوره برم تو تبلیغاشون
بهتون گفته بودم وقتی ازدواج کنم رو کارت عروسیم میخوان بنویسم : " معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا "
.
.
.
خودمم طراحیش میکنم 😁
خراب شد که شد
فدای سرت
اولین بار بود دیگه
مجبور نیسی تا اخر بخوری
فردا میری میندازیش دور اینقد خودتو سرزنش نکن
کسی قرار نیس بگه چرا نخوردی
کسی قرار نیس مسخره کنه
اصلا مسخره هم بکنه
بگیر به یه ورت
به درک
امروز فرنی درست کردم
خراب شد
.
.
.
+ چرا غذا درست میکردم برا علیرضا و خونه درست نمیکنم ؟چون احساس میکنم تو خونه همه دارن نگاهم میکنن مخصوصا مامانم امروز برا فرنی یه بارم نگفت چقدر ارد لازمه وقتی داشتم برنجو آسیاب میکردم ولی بعدش گفت اون همه آرد لازم نبود . نمیدونم اینا هم با من تو همین خونهن چرا من باید از علیرضا اینو هی بشنوم که " تازه داری یاد میگیری عیب نداره " ولی از اونا نه ...
++ یه وقتایی فک میکنم واقعا مشکل روانی دارم ، نمیشه که از بین این همه ادم هیشکی تورو نفهمه
عسلم پرسید که : " واقعا چرا ما نمیتونیم قهر بمونیم ؟ "
میخوام جوابشو اینجا بدم شاید به کار مخاطب هایی که تو رابطه هستن بیاد . چنتا نکته وقتی بحث یا مشکلی پیش میاد وجود داره :
.
.
.
+ بنده فقط یک بار مورد ۳ و ۴ رو انجام ندادم که به شدت بابتش پشیمون هستم ، خجالت کشیدم بعدا معذرت خواهی کنم و میدونم که هیچ توجیهی نداره ( همینجا ازت معذرت میخوام 🥲💛)
یه اپلیکیشن دانلود کردم
قبلا اینجوری بودم که نوتام باید خیلی مرتب و اینا میبود
ولی الان شل کردم
هرچیزی هرموقع از روز به ذهنم میرسه مینویسم
اگه به من بود که دوباره میرفتم دنبال برگر
ولی خواهرم غذارو سفارش داد و یکی از بهترین وعده های زندگیمو خوردم و خوشالم
فارغالتحصیل شدم .
بعد سه روز فهمیدم !
مضطربم ؟ بله
چه حسی دارم ؟ بغض
چرا ؟ چون اون شهر و دانشگاه آدم امنی مثل علیرضا رو برام داشت و لانگ شدن رابطه و این همه مسئولیت حقیقتا برام ترسناکه
چکاری از دستم بر میاد ؟ هیچی !
بعد از حدود ۵ شیش سال ( شاید بیشتر )
میخوام یه تحولی در قالبم ایجاد کنم
شاید عوضش کردم
دلم میخواد تا قبل تولد ۲۵ سالگیم یه کتاب بنویسم
حتا اگه تنها کسایی که میخوننش من و علیرضا باشیم
.
.
.
+اگه نوشتم شما هم دوس دارید بخونیدش ؟
++کدوم پستام بیشتر به دلتون میشینه ؟
.
.
.
پ.ن : میدونم که خیلیا هستن خاموش میخونن وبلاگمو ، از همتون میخوام یه لحظه روشن شید جواب بدید دوباره خاموش شید 💛