1076
من اصلاااااا اشپزی بلد نیستم ، اصلا !
ولی میل زیادی به اشپزی کردن برا علیرضا دارم
من اصلاااااا اشپزی بلد نیستم ، اصلا !
ولی میل زیادی به اشپزی کردن برا علیرضا دارم
بعضی وقتا ادم به یه نقطه ای میرسه که میبینه ای داد بیداد ، همه این مدت مشکل اصلی خودش بوده و خبر نداشته
یکی از بزرگترین گرین فلگ (🇨🇨😂) های علیرضا اینه که حتا وقتی با کسایی چت میکنه که من بهشون مطمئنم ، یا همکلاسی های دخترش بهش پیام میدن ، میاد بهم میگه اره فلانی پیام داد 😍
.
.
+ اخه من قربونت برم من بهت اعتماد دارم چش قشنگم 💛🥰
امتحان تمرکزمو از همه چی گرفته ، همه چیو موکول کردم به بعد امتحان
.
.
.
.
+ دیگه جدی چدی بخوابم که دبره
احساس میکنم حرفام اونقد مهم نیستن و ارزش شنیده شدن ندارن ، بگم میشه پشیمونی نگم میشه بغض
حافظم به شدت خراب شده
همچیو فراموش میکنم
حواس پرت شدم
و داره برام نگران کننده میشه
خودم ه حرفی رو میزنم و در لحظه یادم میره که زدم
علیرضا خدا حفظش کنه چیزی به روم نمیاره
پولم تموم شد تقریبا 😂💔
ولی عب نداره
قابلمه گرفتم خوشالم 😍
نمیدونم جنسش چجوریه
ازین کف زنبوریاس
چون قبلا برا یکی از بچه هارو استفاده کردم خوب بود خریدم
برام مهم بود نچسبه چیزی بهش
میخوام غذا درست کنم برا خودم و علیرضا
هیچ ایده ای ندارم راجع به اشپزی
چنتا چیز تو ذهنمه نمیدونم خوب میشه یا نه
.
.
.
+ خیلی خستم در حال حاضر ، خیلی زیاد
++ خدا علیرضا رو برام نگه داره 💛
علیرضا هم خوبه 💛
همه چی عالیه
من شیفتام تموم شد برگشتم خونه
علیرضا درگیر امتحاناته
همچی عالیه خدارو شکر 💛
.
.
.
+بعدا باز بیشتر مینویسم 👌🏼
++ فاطمه وبلاگت برام بالا نمیومد
نیلو جان سوزن بخیه نیم دایره س برای اینکه بشه از پوست خارج کرد اگه صاف باشه نمیشه 😁💛
من قبلا اینجوری بودم که لباس و کفش نویی چیزی میگرفتم نمیپوشیدم یه مدت مثلا دو دفعه ی بعدی رو با کفش قبلیم میرفتم نه که مثلا بگم نوئه خراب میشه و این چرت و پرتا بدون دلیل نمیپوشیدم ، الان همون لحظه میپوشم ، از اثرات بزرگ شدن این بود که همون لذتی که در لحظه وجود داره رو به تعویق نندازم ، حالا این مثال کوچیکش بود شما تعمیم بدین به کل زندگی
بچه بودم شاید ۶ ساله یه روز موقع نهار بود یهو خیلی دلم گرفت ، خیلی خیلی زیاد ، بچه بودم نمیتونستم کنترل کنم ، زدم زیر گریه مامانم پرسید چیشده الکی گفتم خواهرم فلان کارو کرده ، منو دعوا کرد ، بیشتر دلم گرفت ...
هنوزم همونه ، هنوزم نمیتونم حرف بزنم ، میپرسن چیشده ؟ میگم خستم ، میپرسن چیشده ؟ میگم حوصله ندارم ، میپرسن چیشده؟ بهانه میگیرم به شیفت و بیمارستان ولی حقیقت اینه اندازه ی یه عمر دلم گرفته
راجع به پست قبلی میدونم که رنگ اتیش ربطی به رنگ کاغذ رنگی نداره ولی من یادمه که اتیش برا یه مدت خیلی کوتاه سبز میشد ، شاید اینم جزو خوابایی بوده که دیدم
خیلی رندوم یادم اومد تو بچگی اتیش که روشن میکردیم یه تیکه کاغذ رنگی ابی مینداختم تو اتیش رنگ شعلهش برا یه لحظه سبز میشد خیلی باحال بود
.
.
.
.
+ من بازیام با خواهرم اینجوری بود که سودوکو حل میکردیم هر کی زودتر حل کنه 😂
چی میشد اگه علیرضا نمیرسید ؟
زندگیم چجوری میشد
خوبه که هست
خداروشکر که هس
انسان هایی که پول دارند ولی برای آسایش خودشون خرج نمیکنن منو متعجب میکنن همیشه
.
.
.
.
+ تاکید دارم رو این نکته که پول دارن ولی استفاده نمیکنن
حدود یک هفته ای میشه که چیزی ننوشتم
حالم خوبه
همچی خوبه
همچی عالیه
همین نیم ساعت پیش با علیرضا بیرون بودم 💛
امروز بخیه زدم و فهمیدم نه تنها اسونه بلکه چقد خوشم میاد ازین کار 😁
امروز که رفتم شام بخورم عسلمو دیدم لباسی که گرفته بودم براشو پوشیده بود نمیتونستم نیشمو ببندم ، اینقد که مااااه شده بود ، اینقد که جذابه این پسر ، اینقد که به دل میشینه 🫠💛
اونی که امروز میخواست چای بخوره و دوش بگیره و به خودش برسه تا یکم حالش بهتر شه ولی اینقد رفت تو گوشی هم سردردش بدتر شد هم چشاش سوخت کیه ؟
احسنت ! ملیکا
واقعا حرف علیرضا درسته و من چون خیلی در ارتباطم با بیمارستان و اینا خیلی چیزا برام عادی شده
داشتم عکسایی که از گل قشنگم گرفته بودم رو نشون علیرضا میدادم رفت رو عکس بخیهی انگشت یه بچه
بعد دیدم اونقدری که دیدن این عکس برا من عادیه برا اون نیس و احساس بدی بهش میده
دوباره عکس رو زوم کردم گفتم ببین بخیه زدن خوب میشه انگشتش
ولی خب بعدش کرم درونم بهم غلبه کرد و عکس یه بریدگی دیگه رو نشونش دادم که تاندونش دیده میشد 😁
.
.
.
+ من جونمو برا این پسر میدم اینقد که ماااهه
++ امروز یه مریض کد خورد و بعد ۴۵ دقیقه cpr و ماساژ قلبی و اکسیژنرسانی فوت شد ، و ما وایسادیم که اتصالاتشو جدا کنیم ، الانم که مینویسم حالم یه جوری میشه ، بالاسر کسی بودیم که جونی نداشت ، خیلی تلخه ، میدونم نوشتنش ممکنه حال شما که میخونید رو هم بد کنه ولی پرستاری خیلی خیلی ناسازگار با روحیهی منه