واقعا حرف علیرضا درسته و من چون خیلی در ارتباطم با بیمارستان و اینا خیلی چیزا برام عادی شده

داشتم عکسایی که از گل قشنگم گرفته بودم رو نشون علیرضا میدادم رفت رو عکس بخیه‌ی انگشت یه بچه

بعد دیدم اونقدری که دیدن این عکس برا من عادیه برا اون نیس و احساس بدی بهش میده

دوباره عکس رو زوم کردم گفتم ببین بخیه زدن خوب میشه انگشتش

ولی خب بعدش کرم درونم بهم غلبه کرد و عکس یه بریدگی دیگه رو نشونش دادم که تاندونش دیده میشد 😁

.

.

‌‌.

+ من جونمو برا این پسر میدم اینقد که ماااهه

++ امروز یه مریض کد خورد و بعد ۴۵ دقیقه cpr و ماساژ قلبی و اکسیژن‌رسانی فوت شد ، و ما وایسادیم که اتصالاتشو جدا کنیم ، الانم که مینویسم حالم یه جوری میشه ، بالاسر کسی بودیم که جونی نداشت ، خیلی تلخه ، میدونم نوشتنش ممکنه حال شما که میخونید رو هم بد کنه ولی پرستاری خیلی خیلی ناسازگار با روحیه‌ی منه