یه عالمه چیز دلم میخواد بنویسم ولی تمرکز ندارم

امروز با علیرضا کلی حرف زدیم ، درسته که اون بیشتر حرف زد و من کمتر ، ولی خب دلیلش این نبود که فکری ندارم همونقد که اون حواسش به رابطمونه ، حواس منم هست

.

.

.

+ گوشیشو گرفت سمتم گفت اینو ببین ، یه پست بود با این مضمون : همه از دوست صمیمی دوران بچگیشون حرف میزنن ولی هیشکی از دوست صمیمی دوران بزرگسالی که کمک میکنه ( یادم نمیاد این قسمتشو کلا منظورش این بود کمک میکنه حالت بهتر شه ) حرف نمیزنه

++ میدونم که میخواستم خیلی بیشتر از این بنویسم ، ولی تمرکز ندارم و نمیدونم چی میخواستم بنویسم ، یادم نمیاد