تو یه وضع بیخودیم

این کتابی که گرفتم شخصیت اصلیش نه adhd داره ، نه اوتیسم داره ، ولی پردازش ذهنیش با بقیه فرق میکنه و به چیزایی توجه میکنه که بقیه نمیکنن

خیلی درکش میکنم

خیلی زیاد

وقتی چیزی که اذیتم میکنه رو برا بقیه تعریف میکنم یا با قیافه گیج نگام میکنن ، یا تیکه میندازن ، یا یه جوری بهم میفهمونن که دغدغه‌ت کوچیکه

از بی برنامگی و بی نظمی اعصابم بهم میریزه

چیزایی از بقیه اعصابمو خورد میکنه که میفهمم اما نمیتونم بفهمونم ، میتونم بفهمم که فلان ادم پشت اون پستی که فرستاده منظور داره ولی نمیتونم بفهمونم

میتونم چند ساعت جلو یه ادم بشینم و بپرسن لباسش چه رنگی بود نتونم بگم

ادما میان تزریقات میرن قبض میگیرن دوباره برمیگردن نمیشناسم فک میکنم مریض جدید اومده

ادما از من بدشون نمیاد ولی نمیخوان باهام وقت بگذرونن

و سخت تر از همه اینه که نمیتونم منظورمو برسونم

حساسیتم بیش از حد بالاس

یعنی یه حرفی که شاید یه طعنه ریز توش باشه به شدت منو بهم میریزه

ساعت ها برا اتفاقی که نیوفتاده

کاری که نکردم مضطرب میشم

هزار تا احتمال مختلف رو ذهنم بررسی میکنه که شاید اصلا اتفاق نیوفته

سریع سر هر چیزی مضطرب میشم

حتا الانم میخوام بنویسم نمیتونم بفهمونم

وقتی باید یه کاری رو بکنم یا مثلا یه حرفی رو به یکی بزنم دوس دارم تو سریع ترین حالت بگم که اضطراب منو قورت نده

و مثلا وقتی که شبه یا به هر دلیلی نمیتونم بگم اینقد خودخوری میکنم حالم بد میشه

.

.

.

+ زیاد حرف زدم و پراکنده ، احتمالا پاک کنم این پست رو