1262
درگیر هزاران احساس متناقضم ، کارم به طور رسمی شروع شده ، هیشکی تو محل کارم باهام حرف نمیزنه به جز همکار مهربون کمکی که هر بار میبینتم میگه بیا چای بخور ، حتا اگه یه ربع سرپا باشم کسی نمیگه بشین ولی این طفلی خودش بلند شد من بشینم ، اغلب وقتم رو تو تزریقات میگذرونم حتا اگه کسی نیاد ، هیچ افی ندارم این ماه ، افی هم که هس آف شبکاریه ، یعنی ۸ صبح برمیگردم خونه ، روزای اول به شدت سخت بود ، هنوزم هست ولی خب قول دادم اعتراض نکنم به اندازه ی کافی اون چند روز علیرضا فروپاشی روانی منو هندل میکرد ، از این شغل خوشم نمیاد ، تمام مدتی که سوپروایزر داشت باهام حرف میزد و از رتبه بندی و اینا میگفت فقط یه جمله تو ذهنم بود " من قرار نیس تو این شغل بمونم ! " هر روز شیفت رفتن اصلا خوب نیس ، سه تا شیفت صبح دیگه مونده از این ماه ، بعدش عصر و شبم و خب خوبه ، من علاقه ی زیادی به شب بیدار موندن دارم ، ازین که هیچ تعطیلاتی ندارم ناراحتم ولی خب مجبورم باید تحمل کنم و خب غر زدن دردی رو دوا نمیکنه ، روزای اسونی نیس ، اگه سرپام اگه حرف نمیزنم ، اگه چیزی نمیگم چون بلد شدم بهش فک نکنم ، بلدم سرمو بکنم تو برف و به روی خودم نیارم چه روزایی جلو رومه ، حداقل حداقلش اینه که از روزایی که آرزوی قلبیم این بود بمیرم گذر کردم ، اینم میگذره
یا مرا