یه دختری اومده بود با سردردی شبیه حمله ی میگرنی ، منتها خیلی شدید تر و علائمی که میگفت علائم افزایش فشار داخل جمجمه یا همون icp بود ، خیلی ناراحت شدم که کاری از دستم بر نمیاد براش بکنم ، دلم میخواست کمکش کنم ، سردردش بهتر شه ، ولی هیچی که هیچی ، هیچی بلد نبودم

.

.

.

من دلم نمیخواد پزشک باشم ، دلم نمیخواد شغلم پرستاری باشه ، ولی دوست دارم کمک کنم ، میدونید ، منظورم اینه که وظیفه‌م نباشه ، کسی ازم انتظاری نداشته باشه ، کلا مدلم اینه ، من قبل اینکه نماینده ی کلاسمون باشم ، خیلیییی فعال بودم ، ازین جهت که پیگیر جزوه ها بودم ، حواسم بود کسی از امتحانش جا نمونه هر کی اگه جزوه ای نداشت تک به تک عکس میگرفتم میفرستادم تو گروه ، ولی وقتی نماینده شدم ، حس خوبی اصلا نداشتم ، اخه قبلش اینجوری بود که کسی کاری به کارم نداشت با میل و اختیار خودم میفرستادم و حتا توقع تشکر نداشتم ، همین که میدونستم یکی داره ازین کار یه سودی میبره راضی بودم ، نمیدونم میتونم درست منظورم رو بفهمونم یا نه ، ولی کاش یه علم خیلی خیلی زیاد داشتم که میتونستم حال بقیه رو خوب کنم ، ولی نه بعنوان وظیفه ، هر وقت که دلم خواست و کسی کمک نیاز داشت