یکی از بزرگترین شوک های من تو رابطه

برا وقتی بود که رفتیم کافه

علیرضا اسپرسو سفارش داد

من یه چیز دیگه

بعد نمیدونم خواستم صندلی رو بکشم عقب

چکار کنم

که میز تکون خورد ازون یه ذره اسپرسو ، نصفشم ریخت تو ظرف و رو میز

سریع نگاه کردم به علیرضا

تو همون یه ثانیه

گفتم الان درباره ی اسپرسوش هم چیزی نگه

میخنده یا مسخره میکنه

یا فک میکنه دست پاچلفتی ام

بدون ذره ای مکث یا فکر کردن گفت فدای سرت

اینجوری بدم که عه

میشه اینجوری هم زندگی کرد و من این همه مدت محروم بودم

اگه مامانم بود

اگه بابام بود

نه تنها دعوا میکردن

که وقتی میگفتم بابا عمدی نبود

مسخرم هم میکردن

هنوزم مامانم میخواد راجع به چیزی تذکر بده میگه

اینجوری نشه بعد بگی حواسم نبود