1459
یکی از بزرگترین شوک های من تو رابطه
برا وقتی بود که رفتیم کافه
علیرضا اسپرسو سفارش داد
من یه چیز دیگه
بعد نمیدونم خواستم صندلی رو بکشم عقب
چکار کنم
که میز تکون خورد ازون یه ذره اسپرسو ، نصفشم ریخت تو ظرف و رو میز
سریع نگاه کردم به علیرضا
تو همون یه ثانیه
گفتم الان درباره ی اسپرسوش هم چیزی نگه
میخنده یا مسخره میکنه
یا فک میکنه دست پاچلفتی ام
بدون ذره ای مکث یا فکر کردن گفت فدای سرت
اینجوری بدم که عه
میشه اینجوری هم زندگی کرد و من این همه مدت محروم بودم
اگه مامانم بود
اگه بابام بود
نه تنها دعوا میکردن
که وقتی میگفتم بابا عمدی نبود
مسخرم هم میکردن
هنوزم مامانم میخواد راجع به چیزی تذکر بده میگه
اینجوری نشه بعد بگی حواسم نبود
+ [ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:3 ] [ Meli ]
|
یا مرا