این روزام خوب نمیگذره ، از نظر روحی خستم

توان ندارم ، اعصاب ندارم بعضی وقتا فک با خودم فک میکنم پس چرا با علیرضا اینجوری نیستم و این به ذهنم میرسه که شاید اگه اونم مدام نزدیکم بود اینجوری میشد

از دست موهام کلافه شدم ولی نمیخوام کوتاهشون کنم

دلم میخواد با علیرضا حرف بزنم ولی اون دغدغه های بیشتری داره و گفتنش سودی نداره جز اینکه اونم اوقاتش تلخ میشه

شبا ناخودآگاه گریه‌م میگیره

دلم برا خوابگاه تنگ میشه

نه برای خود خوابگاه ، نه !

خوابگاه کم سختی نکشیدم

دلم برا اینکه کسی کاری به کارم نداشت تنگ میشه

دلم برا اینکه تنها میرفتم تو خیابون میگشتم و کسی کاری به کارم نداشت تنگ شده

دلم برا اینکه میرفتم کلی چیز بی ربط میخریدم که برا علیرضا اشپزی کنم و کسی نمیپرسید اینا چیه تنگ شده

کاش زندگیم تو همون لحظه که تو پارک رو اون نیمکت کجه با علیرضا نشسته بودم هوا ابری ولی روشن بود درختا سبز تر بودن هوا خوب بود نسیم میزد استاپ میخورد

بعضی وقتا به سرم میزنه برم کنکور کارشناسی بدم چار سال دور باشم از همه

میرم چیز میز میخرم برا خودم که به زندگی وصل شم ولی به محض خریدن دیگه اهمیت بهشون نمیدم

غم دارم غم فراوون

کارمو درست انجام میدم

تو کارم خوبم ، کسی نمیتونه اینو انکار کنه ، تا اونجایی که بلدم خوبم تو کارم ، اگه جایی کاری نمیکنم یعنی بلد نیستم ، میبینم که همکارام ترجیح میدن من با یه سال سابقه شیفت باشم تا بقیه با چند سال سابقه ! ولی خب چه فایده

بیشترین زمانی که دور بودم از بیمارستان ۶ روز بوده تو این یه سال

احساس پوچی میکنم

کاش یه بار دیگه برگردم به یه روز تو خوابگاه ، اون روزایی که خوابگاه خالی بود ، همیشه وقتی اول ترم بود ، یا بعد تعطیلات عید که هیشکی نمیرفت دانشگاه من میرفتم که تنها باشم

دوس دارم برم دوش بگیرم بعدش کل روز برا خودم باشم

از خودم بدم میاد

دیگه تسلیم شدم

دیگه میدونم هیچی درست نمیشه

میدونم من توانایی درست کردن اوضاع رو ندارم

دعا کنید برام

من اعتقاد داشتم همیشه که نباید واسطه بذارم بین خودمو خدا ، ولی خب دعا کنید ، واسطه شید ، شاید خدا به دلتون گوش کرد منو از این حال آورد بیرون

.

.

.

+ مردم عقاب در قفس دیدن ندارد ...