امروز علیرضا زنگ زد که برو پیش اقای فلانی کاراتو اوکی کنی سریع بیای اینجا ( سلف )

منم گفتم اوکی و رفتم پیشش و بعدش رفتم سلف که نهار بخورم داشتم با علیرضا حرف میزدم که آره رفتم فلان شد و اینا ، آشپزای سلف کوردی میگفتن که عه این قراره بیاد ، بعد در ادامه به کوردی گفت دختر خوبیه 😁 البته اون یکیشون میدونست من کوردی بلدم

علیرضا خیلی کیوته