434
امروز تو پارک وقتی داشتیم بر میگشتیم
چنتا پله بود
بالای پله ها یه نیمکت بود دو نفر با بچهشون نشسته بودن
از جلوشون رد شدیم اومدیم پایین
یهو صدای باباهه اومد گفت نرو میوفتی ( بچه هه کوچیک بود یه سال اینا میشد )
برگشتم دیدم بچه هه اومده دنبال ما 🥺
رقیق شدم 🫠
بردمش پیش باباش برگشتم
+ [ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲ ] [ 14:3 ] [ Meli ]
|
یا مرا